<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473</id><updated>2011-10-17T12:11:36.417+01:00</updated><title type='text'>شیرین در انگلستان</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-116808965115225217</id><published>2007-01-06T13:11:00.000Z</published><updated>2007-01-07T17:55:30.936Z</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://leylibehbahani.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;شازده کوچولو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt; خیلی وقت پیش من رو به این بازی شب یلدا دعوت کرده بود و من هی وقت نکرده بودم بنویسم. جریان اینه که من باید پنج چیز از خودم بنویسم و بعد هم پنج نفر دیگه رو دعوت کنم که اونا هم همین کار رو بکنن. فقط متاسفانه چون من خیلی کم فارسی نویس میشناسم مجبورم با عرض معذرت این رو پاس بدم به چند انگلیسی نویس. برای همین &lt;/span&gt;&lt;a href="http://shirinadl.blogspot.com/2007/01/ages-ago-leyli-invited-me-to-game.html"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;انگلیسیش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt; رو هم نوشتم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;1- از اینهایی که میگن، «حدس بزن من چند سالمه» خیلی حرصم میگیره. بنظرم این یکی از احمقانه ترین کارهای دنیاست و بیشتر وقتها هم به ناراحتی ختم میشه، مخصوصا اگه طرفتون من باشم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یه بار خونه یکی از دوستام بودم و داشتم با یه پسری حرف میزدم که بنظرم میومد دبیرستانی باشه. بعد یکدفه یه چیزی راجع به سربازیش گفت و من خیلی جا خوردم و گفتم که من فکر میکردم شونزده هیوده سالش بیشتر نیست. معلوم شد که بیست یا بیست و یک سالشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یه خانم دیگه ای هم اونجا بود که اونشب برای اولین بار میدیدمش. این خانم این حرفهای ما رو شنیده بود و بنظرش اومده بود که این خنده دار ترین چیزیه که تا حالا در زندگیش شنیده و همینطور مدتها هی این داستان رو تکرار میکرد و میخندید و خلاصه ول کن جریان نبود. هی میگفت، «تو اصلا مثکه هیچ نمیتونی بفهمی کی چند سالشه. میگه فکر کردم کردم شوندزده سالشه! ها ها ها وای چه خنده دار.»&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم کله اش کمی گرم بود ولی من دیگه داشت یه ذره حرسم میگرفت چون کله خودم اصلا گرم نبود!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خلاصه آخر سر بالاخره سوال معروف رو مطرح کرد، «حالا حدس میزنی من چند سالمه؟» من هم نه گذاشتم نه ورداشتم، فورا گفتم چهل و دو.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کاشف به عمل اومد که واقعا هم چهل و دو سالش بود و از قیافه اش هم معلوم بود که هیچ از این جریان خوشحال نیست!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوب من چیکار کننم تقصیر خودش بود. میخواست سوال نکنه. ولی بیچاره یک چیزی رو راست میگفت؛ من واقعا درست نمیتونم بفهمم کی چند سالشه. مثلا در این مورد فکر کرده بودم که این خانم در اصل چهل و هشت سالشه و پیش خودم گفتم بگم چهل و دو که ناراحت نشه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;2- نمیدونم چرا خیلی ها فکر میکنن سایز من از اونی که واقعا هست خیلی کوچیکتره. سایز من ده تا دوازده اس. خیلی به ندرت شاید هشت باشه در بعضی مغازه ها ولی خلاصه سایزم معمولیه. اما نمیدونم چرا بعضی ها همش چیزهای کوچیکتر و کوچیکتر به من میدن. انگار منتظرن ببینن بالاخره من کی یکی از این لباسها رو جر میدم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بارها حتی لباسهای بچه گونه هم بهم دادن. من سی سالمه. با سینه و همه چی! حالا نمی گم خیلی بزرگن ولی بهر حال اونجا هستن و منکرشون هم نمیشه شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خلاصه بنده میام و یکی یک لباس بچه ده ساله میده بهم. بنده هم ایرونی بازی و تارف و اینا میکنم که به به و مرسی و از این چیزها. ولی نخیر، جریان به اینجا تموم نمیشه. میخوان برم بپوشم ببینن به تن چه جوریه! بعد از مدتی اصرار بالاخره بنده تسلیم میشم و میرم بلوز رو بپوشم و با خودم فکر میکنم که خوب حالا شاید بد هم نشه ببینن این چقدر کوچیکه چون اونوقت ممکنه دیگه از این چیزها به من ندن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آخرش بنده بلوز رو میپوشم و در حال انفجار، همینطور که مواظبم یک وقت نفس خیلی عمیق نکشم که لباس جر نخوره و آبرو ریزی بشه، میام بیرون. از پایین تمام شیکمم افتاده بیرون و از بالا هم یقه اش داره خفه ام میکنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از اون طرف کسی که لباس رو کادو داده یک نگاهی به بنده در اون وضع میندازه و میگه، «اوا چه خوب، اندازته.»&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی توی یه رستوران کار میکردم، روز اول رئیسم یک نگاهی بهم انداخت و بعد یک یونیفورم داد دستم. من هم رفتم اونور و پوشیدمش. بعد یک نگاهی به خودم انداختم و فکر کردم، «عجب! این واقعا قراره انقدر ممه های آدم رو له کنه؟» تی شرت رو در آوردم ببینم سازش چیه. دیدم نه کوچیک بود نه خیلی کوچیک، نه از اون هم کوچیکتر! نخیر، این یکی دیگه واقعا گندش رو در آورده بود. روش نوشته بود «برای پنج تا شش سال» پنج تا شش سال! شوخی نمی کنم. مرتیکه اصلا حتی از لباسهای کارمندها هم به من نداده بود، رفته بود یکی از تی شرتهای بچه گونه ای رو که تو رستوران میفروختیم به من داده بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عین یک عقب مونده ذهنی شده بودم که سعی کرده به خودش لباس بپوشونه. البته از یک نظر هم شاید بد نبود، من خیلی پیشخدمت بدی بودم ولی باز هم انعام میگرفتم. احتمالش هست که مردم وقتی ریختم رو میدیدن دلشون برام میسوخت!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;3- من زیاد تو کار تکست نیستم. وقتی میخوام یه تکست بزنم یک عالمه وقت طول میدم و همیشه هم یادم میره که مثلا بجای&lt;br /&gt;See you later&lt;br /&gt;بنویسم&lt;br /&gt;C U l8er&lt;br /&gt;بعضی وقتا بعدا میرم عوضشون میکنم که که طرف نفهمه من چقدر شوتم! ولی اون که دیگه خیلی مسخره اس چون مثلا با این کار قراره که آدم در وقت صرفه جویی کنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;4- به اینهایی که میتونن توی هوای سرد با یه تی شرت بیان بیرون واصلا هم نلرزن خیلی حسودیم میشه. اینجا از این جور آدمها زیادن. مثلا پستچی ما هنوز هم با یک پیرن آ ستین کوتاه میاد نامه هارو میاره.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;5- این وبلاگ، (البته یعنی وبلاگ اینگلیسیم که اول راه انداختم) اسمش نزدیک بود بشه، «کامیونیکیشن، نه!» ولی بعدا فکر کردن که بهتره یک اسمی روش بذارم که زیاد توضیح لازم نداره.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;داستان این «کامیونیکیشن، نه!» اینه که چند سال پیش یک بار من و دختر خاله ام در یک مهمونی در فرانسه با یک پسری آشنا شدیم. بیچاره خیلی خوب و مهربون بنظر میومد و همش هم سعی داشت با ما حرف بزنه ولی مشکل اینجا بود که نه اون انگلیسی درست و حسابی بلد بود و نه ما فرانسه. خلاصه هی شروع میکرد اولش به سختی به انگلیسی یک چیزهایی به ما بگه (راستی تا یادم نرفته بگم که تا دسته هم کُک زده بود) بعد یکدفه هیجانش میزد بالا و شروع میکرد تند و تند به فرانسه بقیه جریان رو تعریف کردن. بعد که تموم میکرد ما دو تا شونه ها رو بالا مینداختیم و میگفتیم، «ببخشید ما فرانسه نمی دونیم.»&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اون بنده خدا هم با نا امیدی و عصبانیت، برای اینکه نمیتونست حرفش رو بزنه، محکم میزد توی سر خودش و پاشو میکوبید زمین و با ناراحتی داد میزد، «کامیونیکیشن، نه!»&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد چند دقیقه ساکت میشد اما بعد از مدتی دوباره شروع میکرد به حرف زدن و تمام این حرکات رو دوباره تکرار میکرد. متاسفانه ما هیچوقت نتونستیم بفهمیم که بالاخره این چی بود که این بابا انقدر اصرار داشت که به ما بگه ولی فکر نمیکنم که هیچوقت اون فریادهای «کامیونیکیشن، نه!»ش رو فراموش کنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من هم اینها رو دعوت میکنم که اگه میخوان بیان بازی:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://homeyra.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;Homeyar&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://makhoudjit.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;Foulla&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://countingseconds.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;Amanda&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://amirsalbum.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;Amir Sharifi&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://chakamehazimpour.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;Chakameh Azimpour&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-116808965115225217?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/116808965115225217/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=116808965115225217&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/116808965115225217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/116808965115225217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-116281688433699350</id><published>2006-11-06T12:38:00.000Z</published><updated>2006-11-11T09:38:56.046Z</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;امروز صبح فکر کردم که تمام پنجره هامون بخار کرده. بعد دیدم که نخیر این بخار روی شیشه نیست، بخار بیرون شیشه است یا همان مِه های غلیظ خاص زمستان زودرس انگلستان. فکر می کنم بعد از دوازده سال اینجا بودن بالاخره دارم تا حدی به زمستانهای اینجا عادت میکنم. التبه هنوز هم هوای سرد و خشک رو ترجیح میدم. زمستانهای بچه گیم در تهران زمین تا آسمان با این زمستانها فرق داشت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخاطرکمبود نفت (شاید ماتحت فراخ هم بی تاثیر نبوده در این جریان) هفته ای یک بار آبگرمکن اعظم رو بقول معروف آتیش میکردیم. سیستم راه انداختن آبگرمکن هم ظاهرا به این ترتیب بود که پدر فداکار لباس رزمش رو که متشکل بود از یک ژاکت کلفت کار دست مادرم و یک دستگاه جوراب پشمی ساخت پدربزرگم، به تن میکرد و مسلح به یک بسته کبریت خانواده، توی حموم جلوی آبگرمکن چمباتمه میزد. نفت هم البته قبلا توی آبگرمکن ریخته بود ولی من معمولا در اون قسمت جریان حضور نداشتم چون به تجربه فهمیده بودم که وقتی شخصی با یک آفتابه پر از نفت مشغول حرکت بین پشت بوم و حموم هست، بهتره که زیاد توی دست و پاش نپلکی. از چمباتمه به بعد جریان دیگه عین بازی آپریشن بود که باید با یه پنس خیلی با دقت چیزهای مختلفی رو از بدن شخصی بیرون میکشیدی بدون اینکه پنس به کناره های بدن بخوره و اگر میخورد میسوختی و نوبت نفر بعد میشد با این فرق که در بازی آبگرمکن بجای اینکه چیزهایی رو با دقت از جایی خارج کنی، باید با دقت به جایی داخل می کردی و دیگر اینکه در این بازی هر چقدر هم که بابام میسوخت بازهم نوبت خودش بود. وقتی بعد از بارها و بارها تلاش و شکست بالاخره یک بار ابر و باد و مه و خورشید همه دست به دست هم میدادند، یعنی اون کبریت انتخاب شده از اونهایی از آب در نمی آمد که گوگردشون رو با تف بهش چسبونده بودن تا کلاهکش در اولین تماس با کناره جعبه خورد بشه و بریزه زمین و بعد شعله اش هم به اندازه کافی قوی بود که بتونه سقوط به داخل آبگرمکن رو تحمل کنه بدون اینکه خاموش بشه و پدر فداکار هم با تمرکز بسیار قوی تونسته بود کبریت رو با زاویه صحیح و با نیروی لازم بدرون سوراخ و دقیقا روی اون نقطه ای که باید پرت کنه، دیگه اونوقت آبگرمکن روشن میشد. ما هم همه جشن میگرفتیم و آماده میشدیم که بریم چرکهای یک هفته رو از خودمون بشوریم. البته زیاد هم هیچوقت چرک نمیشدیم چون آپارتمانمون که اینطور که بنظر می رسید ساخت معماری از اهالی هاوایی بود که در عمرش برف و سرما و زمستون ندیده بود، تنها وسیله گرم کننده اش یک بخاری نفتی بود در سالن. اون رو هم که در زمان جنگ و کمبود نفت زیاد نمیشد ازش استفاده کرد. در نتیجه همیشه خونه مون یخبندان بود. به همین دلیل عرق که نمی کردیم هیچی، همیشه بخاطر سرمای بیش از حد یک حالت استرلیزه هم داشتیم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ولی کرسی رو که راه مینداختیم دیگه همه چیز عالی میشد. کرسی هم که همونطور که هر کسی که تا بحال زیرش رفته بخوبی میدونه، دو حالت داره: حالت اول این است که شخص برای خودش زیر کرسی لمیده و از کیف یک حالت نیمه نشئه گی پیدا کرده. حالت دوم هم این است که شخص باید به هر دلیلی از زیر کرسی بیرون بیاد و پنداری تمام غمهای دنیا بر روی دوش این بیچاره گذاشته شده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی از بدترین حالتهای زندگیم صبحهای مدرسه بود که باید ساعت شیش صبح خودم رو از زیر اون کرسی گرم و نرم بیرون میکشیدم و توی اون یخبندون لباس عوض میکردم و دست و رو میشستم. واقعا که فکرش هم هنوز مو به تنم سیخ میکنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کرسی ما چون کرسی درست و حسابی نبود و از یک میز کوچیک ساخته شده بود، چهار نفر دیگه بیشتر زیرش جا نمیشدن که دو نفرشون هم جای تکیه نداشتن. ولی کرسی خونه مادربزرگم اینا (که به کرسی مادرجون معروف بود چونکه به افتخار مادر مادر بزرگم "مادرجون" گذاشته میشد) از اون کرسی های اساسی بود که هشت نفر، راحت و دوازده نفر، چپیده، زیرش جا میشدند. روزهایی که از مدرسه یکراست به اونجا میرفتم، هنوز از راه نرسیده کت و چکمه هام رو هر کدوم به یک طرف پرت میکردم و هنوز با روپوش و مقنعه به تنم با کله میرفتم زیر کرسی تا با بقیه انار دون کرده با گلپر یا لبو یا کله جوش یا دمپختک بخورم. پذیراییشون واقعا حرف نداشت. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-116281688433699350?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/116281688433699350/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=116281688433699350&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/116281688433699350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/116281688433699350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115796253033217831</id><published>2006-09-11T09:11:00.000+01:00</published><updated>2006-09-23T17:45:58.533+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;الان داشتم به یه دوستم نامه مینوشتم راجع به اینکه دیشب یه فیلم ترسناک دیدم و چقدر شجاع بودم و هیچ خودم رو خراب مراب نکردم. به شوخی داشتم میگفتم اینم از شجاع السلطنه که یه دفه یاد پدر پدر پدربزرگم (یا پدر پدر پدر پدربزرگم) که اصلا اسمش (یعنی لقبش) شجاع السلطنه بوده افتادم. حالا نمیدونم بیچاره رو مسخره کرده بودن این لقبو بهش داده بودن یا اینکه واقعا یک کار شجاعانه کرده بوده و مثلا به جنگ اژدها رفته بوده یا غول یک چشم رو در کوه قاف زندانی کرده بوده یا یه همچین چیزی. آه آه حالا فک و فامیلای شازده مازده مون نیان اینجا که چرا به آقا توهین کردی! باشه بابا حتما خیلی کارش درست بوده. خلاصه بعدها بخاطر همین آقای شجاع السلطنه شد که طرف مادری من فامیلشون شد شجاع نیا.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا به اینا کاری نداریم من فقط سر این جریان یک داستان شجاع السلطنه بازی اساسی یادم اومد که فکر کردم اینجا بنویسم. داستان از اونجا شروع میشه که یک روز من، مامانم و دختر خاله مامانم، زی زی جون خونه دختر عمه مامانم، عمه شیرین دعوت بودیم. عمه شیرین بیچاره کلی زحمت کشیده بودن و خونه شون رو تر و تمیز و خوشگل کرده بودن و یک گلدون گل بنفشه رو هم که تازه برای ایوونشون کاشته بودن و خیلی خوشگل شده بود گذاشته بودن روی میز سالن. مثل اینکه قشنگی زیاد گلهاشون باعث شده بود که عمه شیرین موضوع ترس عجیب غریب زی زی جون از این گلها رو که همه فامیل در جریانش هستن فراموش کنن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ما رسیدیم به خونه عمه شیرین. به ترتیب داشتیم از پله ها بالا میرفتیم. اول زی زی جون بعد مامانم بعد هم من. زی زی جون اول از همه وارد خونه شدن ولی تا وقتی مامانم به در خونه برسه در حال جیغ کشیدن و بدو از در خونه بیرون آمدن بودن. مامان من که اینو دید (اونطور که بعدا خودش تعریف میکرد) فکر کرد که خب حتما یه چیز خیلی ترسناکی توی اون خونه اس و چون ترسناکترین چیز در دنیا برای مامان من گربه اس، اون هم به این فکر که حتما الان یک گربه چاق و چله و ختم و خالی اون تو روی مبل نشسته، جیغ کشان از پشت زی زی جون شروع کرد به دوییدن. منم که اینا رو دیدم (البته اون موقع دروغکی گفتم که من فکر کردم خونه آتیش گرفته ولی حالا که دیگه بزرگ شدم باید اعتراف کنم که) فکر کردم حتما یه کفتر اومده تو خونه! چه کنم منم با کفتر مشکل دارم دیگه. منم شروع کردم دوییدن ولی خیغ دیگه نمیکشیدم چون تین ایجر بودم و نمیخوستم ژستم خراب بشه. در ضمن کفش ورزشی هم پام بود و میدونستم که تا من به حیاط برسم این پرنده هه یا هر چی که هست به من نخواهد رسید. زی زی جون هم با وجود کفشهای خیلی پاشنه بلندشون الحق که خوب میدوییدن. مامانم فقط یک ذره مشکل داشت که اونم با جیغ زدن داشت جبران میکرد. نمیدونم نقشه داشت گربه بیچار رو کر کنه یا چی! نه بابا شوخی میکنم بیچاره مامان من اصلا جیغ زن نیست همینطوری فقط در حال فرار یه صداهایی از خودش در می آورد، زوزه مانند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خلاصه ماها همه تمام یه طبقه رو دوباره دوییدیم رفتیم تو حیاط، بیچاره عمه شیرین هم هاج و واج بدنبالمون. بنفشه ها و گربه چاقه و کفتره هم اون بالا برا خودشون پارتی کردن!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115796253033217831?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115796253033217831/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115796253033217831&amp;isPopup=true' title='20 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115796253033217831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115796253033217831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115368343731045297</id><published>2006-07-23T20:28:00.000+01:00</published><updated>2006-11-11T09:40:24.446Z</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;دو سه سال پیش یه کارگری رفته بوده خونه مامان بابام که فکر کنم سقف ایوونو گچکاری کنه. میخواسته بره دستشوئی مامانم یا بابام دستشوئی رو بهش نشون میدن. یه سرکی میکشه توش بعد فورا عقب نشینی میکنه که "دستشوئی دیگه ندارین؟" میگن خوب چرا همینجا نمیری؟ میگه "آخه این یکی فرهنگیه"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من خیلی از این حرف این آقا خوشم اومده. واقعا هم باید از اول اصلا اسمش رو میذاشتن "توالت فرهنگی". خیلی بهش میاد. بعضیها که دیدم انقدر فرهنگیتشون زده بالا که توالتشون رو تبدیل کردن به یه چیزی بین اتاق انتظار دکتر و کتابخونه. یه طرفت یه میز کوچولو هست که روش پر از مجله های مختلفه که به صورت بادبزنی چیده شدن. اونور یک طبقه‌اس با چند تا کتاب روش. روی زمینش یه موکت خیلی نرمی داره که فقط دلت میخواد بخوابی روش برا خودت خرغلت بزنی. گلدون داره. آکواریوم داره. یه تیکه داره مثل جیوتی فری، که انواع و اقسام عطرها توش چیده شدن. اگه بیده هم داره که دیگه هیچی، فواره رومیزنی و میشینی صفا.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خلاصه یارو انگار هرچه در توانش بوده کرده که این مکان رو از توالتیت دور کنه و به فرهنگیت نزدیک.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این جور توالتا برام جالبن. مخصوصا اگه خونه یکی باشم که یک ذره حوصله‌ام سر رفته باشه و یارو یک همچین برنامه‌ای در توالتش اجرا کرده باشه، میرم اونتو یه مدت برای خودم میچرخم. صابونی بو میکنم. اگه گرده صابونی روش باشه یکی دو تا عطسه‌ای میکنم جگرم حال بیاد. مجله‌ای ورق میزنم. یک ذره کتابها رو (که به یک مناسبتی همیشه توشون یه پائولو کوئیلو هم هست) نگاه میکنم و خلاصه از این کارها.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه قرار باشه از خود توالت استفاده کنم ولی زیاد راه دستم نیسب. آخه همیشه یک ذره احساس میکنم که انگار مثلا توی اتاق خواب یه نفر نشسته‌م و یارو هر لحظه ممکنه در رو باز کنه بیاد تو که "اینجا چیکار میکنی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توالت ایرونی ولی از همون اول که واردش میشی تکلیفت باهاش روشنه؛ اینجا توالت است، والسلام. هر کسی هم که میره اونتو فقط و فقط یک هدف داره. اونم اینه که هرچه سریعتر کارش رو بکنه و از اونجا بیاد بیرون. دیگه انتلک بازی و عطر ردیف کردن و موکت  پهن کردن و مدتها اونجا نشستن و به قول پسر عموم، رویا کردن هم نداره. نداره که یعنی بنده توصیه نمیکنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115368343731045297?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115368343731045297/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115368343731045297&amp;isPopup=true' title='21 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115368343731045297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115368343731045297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/07/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115287927880609983</id><published>2006-07-14T13:06:00.000+01:00</published><updated>2006-07-14T13:37:26.206+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;دیروز که داشتم میرفتم شهر، وسطای راه یه دفه یه چیزی تو پیاده رو توجه مو به خودش جلب کرد. رفتم جلو ببینم چیه دیدم یه باله؛ یه بال پرنده. یه پرنده کوچیک با پرای زرد و سیاه. یه دفه مورمورم شد. آخه من قبلا هم گفتم که با پرنده زیاد میونه ای ندارم ولی فکر میکنم بخاطر این باشه که هر وقت یه پرنده میبینم، خاطرات خیلی ناراحت کننده ای برام زنده میشه. البته از اینکه کفترها خیلی پررو هستن هم حرسم میگیره ولی بیشتر مشکل من باهاشون همون صحنه های خیلی فجیع بچه گیه که هر بار یه کفتر میبینم فورا مثل فیلم در مغزم نمایش داده میشن و حسابی حالمو میگیرن. صحنه ای که میبننم اینه:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یازده دوازده ساله هستم. تابسونه. رفتم خونه عموم و با پسرعموم، نادر خوش و خرم رفتیم توی حیاط که با &lt;br /&gt;جویی (جرمَن شِپرد گنده نادر که هر دو عاشقش بودیم) بازی کنیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از پشت حیاط یه صداهایی میاد. از لای درختا سرک مکیکشیم. میبینیم که یک جایی به مساحت تقربا ده مترمربع، همش پر شده از پَرهای سفید و قرمز از خون. منبع تمام این خون و پرها هم؛ یک کبوترسفید، با بالهای شکسته و شکم پاره، هنوز داره اون وسط بال بال میزنه و خون و پر به این ور و اونور میپرونه. جویی هم خیلی با افتخار اونجا وایساده که "حظ میفرمایید چه شکاری براتون کردم؟ تحفه نا قابلی است البته. نقشه داشتم مرغ سیاه براتو بکشم ولی متاسفانه، بقول معروف ایمکانات نبود و من دیگه به همین کبوتر سفید بسنده کردم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در حالی که من در کار آفرین گفتن به خودم بودم بخاطر اون وسط بالا نیاوردن، بیچاره نادر یه سری تکون داد و رفت از کنار دیوار بیل رو ورداشت آورد. ازش پرسیدم "چیکار میخوای بکنی؟" گفت "باید راحتش کنم دیگه." خیلی با تعجب پرسیدم "تو باید اینکارو بکنی." گفت "خب پس کی بکنه؟ سگ منه دیگه، مسئولیت کارهاش هم با منه."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دلم واقعا برای نادر سوخت. آخه ما هر دو عاشق تمام حیوونا بودیم و میدونستم که این کار باید خیلی خیلی براش سخت باشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شاید چون ما اومده بودیم اونجا ترسیده بود یا نمیدونم چی ولی به هر حال کبوتره یه دفه جنبشش خیلی بیشتر شده بود. گفتم"نمیشه همینجوری ولش کنیم شاید خودش بره؟" من هنوز یه ذره تو اون حالت بچه گی بودم که فکر میکردم اگه به رو خودت نیاری و یه کاری رو نکنی، بالاخره یه بزرگتری یه موقعی میاد برات میکنه. نادر گفت "آخه نمیتونم ولش کنم، حیوونی داره زجر میکشه."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منکه رفتم یه ذره اونور تر وایسادم چون اصلا تحمل دیدن کشته شدن یه پرنده با بیل رو نداشتم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نادر که برگشت معلوم بود حالش خیلی گرفته اس. گفت که قبلا هم چند دفه مجبور شده از این کارا بکنه ولی خب میتونستم حدس بزنم این یه کاریه که آدم هر چقدر هم بکنه لابد هیچوقت براش عادی نمیشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه سگ خودم کِلاچ (به معنی خال خالی در زبان رشتی) که یک طرفش نجیب زاده بود و یک طرفش (بقول باباجون) جوب داگ، از اونجایی که قِر و فرش بس زیاد &lt;br /&gt;بود (انقدر که مامانم اصلا قِرتاج صداش میکرد) و خیلی هم انتلکچوال بود و مثلا اگه یکی پیانو میزد، خیلی مودبانه میشست گوش میکرد و وسط آهنگ دم هم حتی تکون نمیداد که مبادا یارو حواسش پرت شه، هیچ تو کار شکار و از این حرفا نبود و در نتیجه من هیچوقت مجبور نشدم موجودی رو با با بیل در مخش کوبیدن راحت کنم. انقدر کلاچ سگ با وقاری بود که بعضی وقتا فکر میکردم اگه گاهی وقتی شکاری هم میکنه لابد بعد هم قشنگ پَر مَرا رو جمع میکنه میریزه تو کیسه زباله میذاره جلو در که یه وقت مزاحم کسی نشه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فقط یه بار رفتم تو حیاط دیدم یه کله گنجیشک اونجا افتاده. همین، فقط یه کله بود. تمام دور و ورش نه یه قطره خون دیده میشد نه یه پر یا چیزی دیگه. همینطور که مشغول ناراحت شدن و مو به تنم سیخ شدن بودم، یه دفه کلاچ اومد خیلی خونسرد کله رو گرفت به دهنش و رفت بطرف باقچه. اولش یه ذره جیر و ویر کردم که "برگرد اینجا، کله رو کجا میبری؟" ولی خوشبختانه کلاچ که عقلش از من خیلی بیشتر بود هیچ اعتنایی به ننه من غریبم بازیهای من نکرد و همینطور به کار خودش که کندن زمین و بعد هم چال کردن کله بود ادامه داد. خلاصه همون یک بار بود که بنده در حیاط پرنده مرده دیدم که اونم کلاچ خان خودشون زحمت مراسم تدفینش رو به عهده گرفتن. به احتمال قوی این گنجشک کشی اصلا کار کلاچ بیچاره هم نبوده، یه گربه ای چیزی لابد این کارو کرده بوده بعد هم یه کلاغی چیزی آورده بوده انداخته بوده اش تو حیاط.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/785/1316/1600/Kelatch.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/785/1316/320/Kelatch.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;بهرحال آقا کلاچ هرجا هستی روحت شاد. ببخشید اگه من در زندگیت همیشه اونقدی که باید بهت نرسیدم و بعد هم آخر عمری ولت کردم اونجا و خودم اومدم فرنگستون. تو همیشه برای من هم سگ و هم دوست خیلی خوبی بودی. فکر کنم اگر بهشتی برای سگها وجود داره حتما همونجا باشی. برات همیشه ظرفی پر از تلید کله مرغ با یه مقدار از اون سسهای سالاد &lt;br /&gt;مامانجون (که با مایونز و آب نارنج درست میکردن و تو خیلی دوست داشتی) آرزو میکنم و یک پارکینگ خیلی بزرگ پر از ماشین که هر وقت عشقت کشید بری چرخاشون رو یک &lt;br /&gt;آبیاریی (به نوع خودت) بکنی و یک نفر که هر وقت حوس کردی، خوابهای طلایی رو رو پیانو برات بزنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حیاط بدون تو خیلی خالیه&lt;br /&gt;به من سلام برسان&lt;br /&gt;شیرین&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115287927880609983?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115287927880609983/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115287927880609983&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115287927880609983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115287927880609983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/07/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115253737985832117</id><published>2006-07-10T14:09:00.000+01:00</published><updated>2006-07-11T08:34:07.813+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"یه روز یه خانومه با بچه اش تو صف اتوبوس وایساده بوده یه دفه یه گوزی ازش در میره. خانومه خجالت میکشه فوری میزنه تو سر بچه اش میگه "ای بی تربیت." بچه هه یه ذره نق نق میکنه بعد ساکت میشه دوباره همه وایمیستن منتظر. بعد از یه مدت یه آقایی از وسط صف میاد درقی میزنه تو سر بچه خانومه. خانومه عصبانی میشه داد میزنه که "مرتیکه بچه منو برا چی میزنی؟" آقاهه میگه "ببخشید خانوم، من فکر کردم هر کی تو این صف گوزید باید بیاد بزنه تو سر بچه شما."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این اولین جکی بود که من در زندگیم شنیدم. مامانم برام گفت. یه روز که دو تایی وایساده بودیم منتظر اتوبوس. بعد هم بیچاره مجبور شد کلی به سوالهای مختلف من جواب بده که "این خانوم کی بوده؟ من میشناسمش؟ بچه هه چی؟ بچه هرو میشناسم؟ همسن منه؟ تو هم اگه الان بگوزی میزنی تو سر من؟ اگه من گوزیدم تو سر کی باید بزنم؟" و آخر سر هم قشنگ توضیح بده که جک اصلا چی هست و چطوری باید فهمیدش و بهش خندید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از اون موقع به بعد دیگه تا مدتها این جک شد جک مخصوص بنده و هر جا که میرسیدم فورا شروع میکردم که "یه روز یه خانومه با بچه اش تو صف وایساده بوده یه دفه..."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه بعدها جکهای بهتری یاد گرفتم و دیگه این جک بدبخت که تا اون موقع دیگه هر کسی که منو میشناخت حداقل ده بار شنیده بود رو کم کم رها کردم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتی که هفت هشت ساله بودم، نمیدونم از کجا مامانبزرگم، مامانجون یه دونه نوار جک آورده بودن. جلد ملد هم فکر کنم نداشت، از این کپی ها بود که دست به دست گشته بود و بالاخره به ما رسیده بود. یه آقایی بود که مثکه تو لس آنجلس توی یه رستورانی اومده بود جک میگفت برای مردم و وسطاش هم یه موزیکایی میزدن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از همون روز اولی که مامامجون این نواررو برای من و دخترعمو پسرعموم گذاشتن، ما عاشق و شیفته اش شدیم و هر بار که میرفتیم اونجا اگه رومون میدادن از صبح تا شب میشستیم دور ظبط صوت و به این نوار گوش میکردیم. خلاصه انقدر ما به این نوار بند کردیم که بعد از مدتی یارو که حرف میزد میتونستیم باهاش لب بزنیم و هر جا هم میرسیدیم که یه بدبختی بود که حاضر بود به ما گوش بده، سه تایی میریختیم سرش و حالا جک نگو کی جک بگو.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از همه جالب تر اینه که همین چند وقت پیش یه دفه یاد این نوار جکه افتادم و داشتم به کامیار راجع بش میگفتم که معلوم شد کامیار هم دقیقا در همون سن و سال، به همون شدت ما، به دقیقا همون نوار جک که نمیدونست از کجا وارد خونشون شده بوده، بند کرده بوده و عین ما از دم تمامش رو حفظ بوده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیروز میخواستم چندتا از اینا رو بنویسم، پنج شیشتایی بیشتر یادم نیومد. از کامیار پرسیدم اون چیزی یادش هست یا نه. اولش زیاد چیزی یادش نیومد ولی بعدا یک دفه اون هم چندتا رو گفت و بعد دیگه یکدفه افتادیم رو دور؛ هی یکی اون میگفت بعد یکی من میگفتم، خلاصه خیلی هاشون رو یادمون اومد. نگران نباشید، همه رو اینجا نمینویسم؛ فقط سه تاشو. شاید به نظر خیلی خنده دار نیستن چون خیلی قدیمین ولی همه این جکها یه جورایی برای من جنبه تاریخی دارن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اگر خوشتون اومد فکر کردین میخواین بقیه رو هم بشنوین بگین که بنویسم اگه نه هم که هیچی.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرف نهضت سواد آموزی یه دانشجویی رو فرستاده بودن بره قزوین به مردم سواد یاد بده. اینم رفته بوده یه مقدار دو کوندارای بیسوادُ جمع کرده بوده که بهشون درس بده. روز اول میخواسته یه ذره بهشون حساب یاد بده با خودش فکر میکنه بهترین کار اینه که از هر کی هر سوالی میکنه یه جوری به شغل یارو ربطش بده که طرف بهتر بفهمه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اول یه ذره جمع کردن رو توضیح میده بعد به یکی از شاگردا میگه "شما لطفا بلند شین. ببخشید شغل شما چیه؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یارو میگه "بنده میوه فروش هستم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میگه "خب شما که میوه فروش هستین میتونین به من بگین که دو تا پرتغال با سه تا پرتغال رو هم میشه چند تا پرتغال؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یارو میوه فروشه هول میکنه شروع میکنه به تِته پته کردن که "دو تا پرتقال با سه تا پرتقال مشود...نه، سه تا پرتقال با دو تا پرتقال...آخ نک زبانمونمانه ها...آخ افتاد...سه تا پرتقال با..."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یارو معلمه میبینه مثکه طرف بدجوری قاطی کرده. بهش میگه "عزیزه من شما آروم باشین. یه سوال که انقد دستپاچه شدن نداره آخه. دو تا پرتقال با سه تا پرتقال میشه پنج تا پرتقال. شما لطفا بفرمایید بشینید." بعد هم بر میگرده به همه میگه "آقایون ایندفه از هرکدومتون که سوال کردم، خیلی آروم هر چیزی رو که به ذهنتون رسید بگید، غلط هم بود هیچ اشکالی نداره." بعد به یکی دیگه از شاگردا میگه "آقا حالا مثلا لطفا بفرمایید شما چیکاره هستید."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یارو میگه "بنده قصاب هستم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;معلمه میگه "خیلی خب، شما که قصاب هستین میتونیین به من بگین یه ران و یه ران روی هم میشه چی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قصابه یه فکری میکنه بعد میگه "والا یه ران و یه ران میشود یه کان."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شایعه شده بوده دخترای تنها رو میدزدن میبرن باهاشون به قول معروف، "آن کار دیگر میکنند" یه روز یه راننده هه سر چراغ قرمز وایساده بوده یه دفه یه پیرزنه میاد در عقبو واز میکنه میشینه تو ماشین میگه "برو ننه"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یارو بر میگرده میگه "کجا برم ننه؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیره زنه میگه "چمیدونم دیگه؛ کوه، دشت بیابون."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راننده هه میگه "کوه، دشت، بیابون یعنی چی؟ خب درست بگو کجا میخوای بری دیگه."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیره زنه میگه "مگه نمیگن دخترارو میدزدن میبرن بیابون؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راننده هه میخنده میگه "ننه این حرفا رو گوش نکن، اینا همش شایعه اس."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیره زنه از ماشین پیاده میشه و قبل از اینکه درو بکوبه به هم بره، همچین که انگار خیلی بهش بر خورده باشه به راننده هه میگه "به ما که رسید شایعه شد؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی رشت یه دختر پسره داشتن با هم تو خیابون میرفتن یه دفه پسره عشقش به دختره شدیدا میزنه بالا میگه "عزیزم مُن اگه همین الان یه دُستی به سر و گوش تو نکشم میمیرم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختره میگه "آخه حالا که توی کوچه ایم پُس چکار کنیم؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسره میگه "او کامیون اونجا میبینی؟ بیا بُریم اون زیر."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختره اول یه ذره میگه "ا َوو اون زیر که نُمیشه." ولی بعدا خلاصه راضی میشه و میرن زیر کامیون مشغول میشن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مدتی حواسشون کاملا گرم کار خودشون بوده که یک مرطبه به خودشون میان میبینن بقل سرشون دو تا پوتینه، بالای پوتینها هم یه پلیس. پلیسه میگه "اینجا چُکار میکنن آقا و خانوم؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسره تیز بازی در میاره فوری میگه "والاه بُنده اینجا دارم کامیون تعمیر میکنم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پلیسه یک ذره پسره رو انداز ورانداز میکنه میگه "اولا آدُمی که کامیون تعمیر میکنه کتش رو دُر میاره نه شُلوارش رو. دوما آدُمی که کامیون تعمیر میکنه جَک سر بالا میزنه نه سرازیر. سوما کامیون سه ساعُته رُفته پدر من، شما کدام کامیون رو تعمیر میکنید؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115253737985832117?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115253737985832117/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115253737985832117&amp;isPopup=true' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115253737985832117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115253737985832117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/07/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115193130742325500</id><published>2006-07-03T13:32:00.000+01:00</published><updated>2006-07-05T10:48:58.386+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;مامانم میگه چرا نمیای داستانهای قدیمیه خودمون رو براشون نقاشی بکشی. "مثلا خاله سوسکه" میگه " من رفتم یک عالمه کتابفروشی سر زدم، هیچکدوم قصّه خاله سوسکه رو نداشتن. باورت میشه؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خودم وقتی بچه بودم قصه خاله سوسکه رو خیلی دوست داشتم. فکر کردم راست میگه چه حیف چون به این ترتیب پس بیشتر بچه های الان خاله سوسکه رو نمیشناسن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیروز که پیاده میرفتم شهر یه دفه یاد این جریان افتادم و با خودم فکر کردم خب الان این چهل دقیقه پیاده روی فرصت خوبیه برای فکر کردن به این داستان و اینکه شخصیتهاش مثلا چه قیافه ای باشن و از این حرفا. آخه من از اونجایی که پیاده همه جا میرم، بیشتر داستان بافیها و شخصیت پردازی هام رو معمولا در حین راه رفتن میکنم. حالا به اینا کاری نداریم، بریم سر داستان خاله سوسکه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اونجایی که فکر میکنم همه خودتون با خاله سوسکه خوب آشنایی دارین دیگه زیاد در موردش توضیح نمیدم فقط همین رو میگم که خاله سوسکه یک سوسک بسیار خوشگلی بوده که همه احالی شهرشون (از سگه که قصابی میکرد تا شتره که نمدمالی میکرد و خره که خراطی میکرد) یک دل نه صد دل عاشقش بودن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا داستان از اونجایی شروع میشه که یک روز خاله سوسکه خوشگل پامیشه، صورتش رو سرخاب سفیداب میماله، شلیته اش رو (که مینیژوپ بوده) میپوشه، چادرش رو هم سرش میکنه و راه می افته بطرف همدون که بره زن یک آدمی به اسم رمضون بشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تا اینجا درست؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جالب ایجاست که تا اینجای داستان خاله سوسکه شدیدا از زمانش پیشرفته تر بوده. یعنی توی اون دوره و زمونه که تا حرف ازدواج میومده دخترا هفت دفه رنگ به رنگ میشدن، این خانوم یکدفه بدون اینکه کسی حتی خواستگاریشون اومده باشه یا چیزی، برای خودشون تسمیم میگیرن که پاشن تک و تنها برن به شهر همدون و اونجا زن یک رمضون نامی بشن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه از این آقای رمضون (یا به روایتی هم مش رمضون) اطلاعات زیادی در دسترس نداریم. فقط همین رو میدونیم که این آقا از ساکنین شهر همدان بودن و از جمله اموالشون هم یک فروند قلیون نقره اعلا بوده. خیلی هم مثکه قلیونش با کلاس بوده چون خاله سوسکه هنوز زن یارو نشده حسابی پُزش رو به تمام اهالی محل میده. حالا اینکه این آقا واقعا اصل جریانش چی بوده که خاله سوسکه حاضر بوده بخاطرش پاشه بکوبه تا همدون بره دیگه مجهوله. یعنی اینکه این آقا مثلا دِیوید بکام زمان خودش بوده، خیلی پولدار بوده، خوشگل بوده یا خوب تار&lt;br /&gt;میزده (شاید هم هم خوشگل بوده هم خوب تار میزده) یا چی رو بنده متاسفانه نمیدونم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه دردسرتون ندم، خاله سوسکه راه میوفته از خونشون که بره بطرف ترمینال یا ایستگاه قطار. نه خدایا چی میگم؟ اون موقع که قطار و اتوبوس نبوده. حالا چه میدونم، داشته پس مثلا میرفته ایستگاه اسبها یا اینکه نقشه داشته از چاروادار یه الاغی چیزی کرایه کنه. بهرحال تو راه که میرفته از جلوی قصابی که رد میشده، قصابه که جلوی در مغازش وایساده بوده، میگه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;"خاله سوسکه کجا میری؟"&lt;br /&gt;خاله سوسکه میگه "میروم بر همدون، شو کنم بر رمضون، قلیون نقره بکشم، منّت بابا نکشم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عرض نکردم هنوز بعله نگفته پُز این قلیون نقره هرو به همه میداده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قصّابه میگه "خاله سوسکه زن من میشی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خاله سوسکه میگه "اگه زنت بشم، وقت دعوامون منو با چی میزنی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اینجاست که مشکل بنده با این داستان شروع میشه. از یه طرف میگم خب خاله سوسکه میخواسته اینطوری شوهر آینده اش رو بشناسه. آخه همیشه از اینا که میرن خواستگاری خیلی حرسم میگیره. یعنی ما خودمان که به چشم خودمان این چیزها رو ندیدیم، فقط داریم اون چیزهایی رو که تو فیلم دیدیم یا ازاین و اون شنیدیم اینجا نقل میکنیم. خلاصه مثکه اینطوریه که بعد از اینکه بزرگترا صحبتاشونو کردن، یه چشمکی به هم میزنن میگن "حالا ما بریم اونور بذاریم این جوونا یه ذره با هم صحبت کنن." اون دو تا هم چند دفه رنگ عوض میکنن و بعد شروع میکنن به یک بحثی که بیشتر آدم رو یاد مصاحبه های تلویزیون میندازه تا صحبت دو نفر که قراره به زودی با هم ازدواج کنن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسره: آیا شما قصد دارید بعد ازدواج به تحصیلاتتان ادامه بدهید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختره : بلی. ولی فقط در صورتیکه مطمئن باشم ادامه تحصیلاتم به هیچ عنوان مانع "خوب شوهر داری" (که جهاد من است) و نگهداری از فرزندانم نخواهد شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برین بابا مسخره شو در آوردین. تحصیلات محصیلاتو بذارین برا بعد. چرا حرف دلتون رو نمیزنین. مثلا:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسره: عذر میخوام، این دو تا طبیعی هستند؟ یا اینکه با کمک سینه بندهای ابری به این شکل در آمده اند؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختره: متاسفانه طبیعی نیستند ولی سینه بند ابری ای هم در کار نیست از همون معمولیهاست؛ من فقط پیش پای شما یک جفت از جورابهای حوله ای برادرم رو در هر طرف فرو کردم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسره: اِفِکتِ جالبیه و در ضمن از اینکه از قوه تخیلتون استفاده کردید تا مشکلتون رو حل کنید خوشم آمد. به قول فرنگی ها این نشون میده که پِرابلِم سالوینگتون خوبه. این هم که فهمیدم که این بوی پایی که همش به دماغم میخوره از شما نیست و از این جورابهاست، خیلی خیالمو راحت کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختره: نخیر، جورابها تمیز بودند؛ اون بو دیگه از خودمه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پسره: اوه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختره: حالا من یک سوالی از شما داشتم. آیا شما به موجودیت نقطه ای به نام "جی اِسپات" (که تا اونجایی که خبر دارم کارمندان سازمان "فارسی را پاس بداریم" هنوز لغت فارسی برایش پیدا نکرده اند) اعتقاد دارید یا اینکه آن را مکانی افسانه ای و در ردِ شهر قصّه، نِورلند (از نوع پیتر پن ایش البته نه مایکل جکسون ایش) یا سازمان مبارزه با آلودگی محیط زیست در ایران یا کوه قاف (که آنطور که از علیقلی خان شنیده ام دیوها در آنجا زندانی هستند) تصور میکنید؟ و اگر به آن اعتقاد دارید، آیا حاضر هستید همین حالا قسم بخورید که بعد از ازدواجمان با پشتکار هر چه تمامتر به پیدا کردن آن مکان میپردازید و هرگز از این کار دست نمیدارید تا آنرا بیابید؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا حتما این هم نه ولی منظورم اینه که یک سوالی بکن که به یه دردی بخوره آخه. چیزی که واقعا برات مهمّه رو بپرس. برای همین هم یک ذره از این سوال خاله سوسکه خوشم میاد. عجیب هست ولی خب ظاهرا برای خاله سوسکه خیلی مهم بوده بدونه بعدها با چی قراره کتک بخوره. ولی از یه طرف هم میگم آخه آدم که (بقول بابام) سرود یاد مَستون نباید بده که. یعنی میگم آدم که نمیاد این فکرو بندازه تو کله یه قصاب آتیشی مزاج که بعدها این خانوم رو با چی بزنم بیشتر حال میده؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"چک؟ لقد؟ مشت؟ سنگ؟ کلوخ؟ سگ وحشی بندازم به جونش چطوره؟ نه، ولی گفت "با چی میزنی؟" اگه سگ وحشی بندازم به جونش دیگه من نمیزنمش پس قبول نیست. ولی اگه سگ وحشی رو خودم بقل کنم بعد هی با اون بزنم به خاله سوسکه چی؟ اونوقت اون قبوله دیگه؟ اِه، راستی الان یکدفه یادم افتاد که من نا سلامتی خودم سگ هستم! این خاله سوسکه هم که با این ابروهای کمونچه و چشمای نرگسش برای آدم دیگه حواس نمیذاره. اوخ مثکه خیلی دیگه دارم معطلش میکنم. زود یه چیزی بگم که الانه که حوصله ش سر بره راه بیافته بره سراغ چارواداره."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس قصابه جواب میده که "با این ساطور قصابی."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله؟!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با این ساطور قصابی یعنی چی مرد حسابی؟ خجالت نمیکشی؟ آدم که زنش رو با ساطور قصابی نمیزنه. تازه اونم خاله سوسکه که انقد باریک و ظریف بوده که میاوردیش میذاشتیش جلوی این مانکنهای انورکسیک امروز، یه نگاهی بهشون مینداخته بعد میگفته &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"شما چاقالوهام که مثکه چلوکبابَرو زدین به بدن ها."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بذارین همینجا یه داستان کوتاهی براتون تعرف کنم که شاید با کمک اون بهتر بتونین عمق ظرافت خاله سوسکه رو درک کنین.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخه چند وقت قبل از این ماجرای مش رمضون و این برنامه ها، یک روز خاله سوسکه میره یه خریدی بکنه. از توی کوچه که رد میشده همینطور مردم بودن که لبشونو گاز میگرفتن یا میزدن تو سرشون و با هم پچ پچ میکردن که:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;"اِوا خدا مرگم بده! دیگه از خاله سوسکه انتظار نداشتم."&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"دختره بیحیا خجالت نمیکشه. حالا هم اومده همینجوری تو خیابون برا خودش را میره انگارم نه انگار."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"غلط نکنم اینم کار همون شازده غراضه "مومنت مومنت" باشه. این مرتیکه هم تا زندگی تمام دخترای این محل رو با اون برج معروف سانفرانسیسکوش خراب نکنه دست بردار نیست."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"چی میگی بابا؟ شازده به این دختره لاغروی قرتی یه نگاهم نمیندازه. این دختره اصلا از همون شلیته اِسبَدنومیش پیداس که خودش کارش خرابه..."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"نه این حرفا رو نزن خواهر قباحت داره. من خاله سوسکه رو از بچه گی میشناسم خیلی هم دختر پاک و نجیبیه. حتما حموم مردونه رفته طفلک به این روز افتاده."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا همه این لب گزیدنا و پچ پچ کردنا برا چی بوده؟ برا اینکه خاله سوسکه اون روز شکمش حسابی قلمبه شده بوده. اونقدر که هر کی نگاش میکرده فکر میکرده که خاله سوسکه رفته شیطونی کرده، حالام زبونم لال، حامله شده. غافل از اینکه این خاله سوسکه که انقدر از زمان خودش پیشرفته تر بوده که تنهایی راه میافتاده بره به یک مش رمضون نامی که حتی خواستگاریش هم نیومده بوده بگه که بیا بنده رو بگیر، حتما اگه شیطونیی هم میکرده حسابی مواظب بوده که یک وقت کاری دست خودش نده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اصل جریان این بود که خاله سوسکه شب قبل از این ماجرا برا خودش تو حیاط لم داده بود داشت از گیلاسایی که از تربت براشون تارُف آورده بودن میخورد که یه دفه دید اونور حیاط گربه به پنبه افتاد، سگ به شیکمبه افتاد. خاله سوسکه هم تا اینو دید پِکی زد و خنده افتاد. این شد که گیلاسی که اون موقع توی دهنش گذاشته بود سُر خورد همینطوری با هسته رفت پایین. حالا درک میکنید عمق باریک اندامیه این خانوم رو؟ یه دونه گیلاس با هسته قورت داده بوده انقدر شیکمش اومده بوده بالا که فرداش اهالی محل براش حرف در آورده بودن! آخه یک همچین موجودی رو که نباید با ساطور قصابی زد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خاله سوسکه تا میشنوه قصابه چه نقشه ای براش داره، فوری میگه "واه واه واه زنت نمیشم. اگر بشم کشته میشم" بعدم راشو میکشه میره.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه ذره که میره میرسه در دوکون آهنگری. حالا دوباره همون جریانه دیگه؛ آهنگره میگه &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"خاله سوسکه کجا میری؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خاله سوسکه میگه "میروم بر همدون، شو کنم بر رمضون، قلیون نقره بکشم، منّت بابا نکشم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آهنگره میگه "خاله سوسکه زن من میشی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خاله سوسکه هم دوباره همون سوال معروف رو مطرح میکنه "اگه زنت بشم، وقت دعوامون منو با چی میزنی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آهنگره جواب میده "با این پتک آهنگری."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهم. بعله مثکه تمام اهالی این شهر از دم روانی بودن. بیخود نبوده بیچاره خاله سوسکه تصمیم گرفته بوده برا خودش از همدون شوهر وارد کنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه دیگه بیشتر از این روده درازی نمیکنم چون این داستان طولانیه و این اتاق هم شدیدا گرمه و نزدیک به این داره میشه که بنده اینجا در راه خاله سوسکه تلف بشم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهرحال بقیه داستان اینه که خاله سوسکه سر راهش به مردای مختلفی بر میخوره که همه ازش تقاضای ازدواج میکنن و بعد هم شدیدا روانی از آب در میان. تا اینکه میرسه به آقا موشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آقا موشه میگه "خاله سوسکه زن من میشی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خاله سوسکه میگه "اگه زنت بشم، وقت دعوامون منو با چی میزنی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آقا موشه میگه "با این دُم نرم و نازکم"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این یکی هم حتی ناکس نمیگه "آخه من اصلا برای چی تو رو بزنم خاله سوسکه عزیز؟ آدم که نباید روی یه خانوم دست بلند کنه. این سوالا چیه میکنی عزیز من." ولی بهرحال دم نرم و نازک در مقابل ساطور قصابی و پتک آهنگری و چکش نعلبندی و غیره خیلی عالی بوده. خاله سوسکه هم که دیگه مثکه حوصله اش مثل بنده و جنابعالی سر رفته بوده و شاید هم یک دفه یادش افتاده بوده که ای دل غافل در مملکت ایران که دختر تنها رو نمیذارن مسافرت کنه، تصمیم میگیره که بی خیال همدون و مش رمضون بشه و همینجا با همین آقا موشه و دم نرم و نازکش قال قضیه رو بکنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پس میگه "زنت میشم، زنت میشم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بعد هم هفت شبانه هفت روز با هم عروسی میکنن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید&lt;br /&gt;بالا رفتیم ماست بود&lt;br /&gt;قصه ما راست بود&lt;br /&gt;پایین اومدیم دوق بود&lt;br /&gt;قصه ما دروغ بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این همه حرف زدم بازم ادامه داره! نه ولی نگران نباشین این تیکه کوتاهه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مامانم میگه که روی مانیتور اونا همه "ی" ها بزرگ میافتن. مثلا "میبینم" میشه "م ی ب ی نم" مخواستم ببینم کس دیگه ای هم این مشکل رو داره یا اینکه این از اون مشکلات مخصوص پدر مادر بنده اس. در ضمن اگر میدونین که چه جوری میشه این مشکل رو بر طرف کرد، ممنون میشم اگه بهم بگین.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115193130742325500?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115193130742325500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115193130742325500&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115193130742325500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115193130742325500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115141154953853388</id><published>2006-06-27T12:23:00.000+01:00</published><updated>2006-06-27T21:45:47.243+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size:150;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;من اصولا با پرنده جماعت زیاد میونه ای ندارم. مخصوصا این پرنده های فرنگستون که اگه روشون بدی میخوان بیان روی کله آدم، تخمگذاری هم بکنن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;توی این انگلیس یخیده با این هوای گندیده اش دو روز تو سال آفتاب میشه آدم میگه به به برم بیرون برای خودم یک صفایی بکنم. بعد میری یه جا بیرون بشینی یه چیزی بخوری که سر و کله بر و بچه های مفت خور پیدا میشه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;واقعا که بعضی از این کفترها بیش از اندازه پررو و وقیح ان. بابا، انسانی گفتن، اشرف مخلوقاتی گفتن. نخیر، انگار نه انگار. بابا ما صدتا مثل تو رو میبریم لب چشمه، تشنه که برشون میگردونیم هیچچی، تازه نسلشون رو هم منقرض میکنیم. اگر رومون بدن تازه همدیگر رو هم قتل عام میکنیم و بعد هم تمام زمین رو با خاک یکسان میکنیم. حالا درسته که الان که رومون ندادن ما به نیم بند کردن مغزخودمون با تلفن همراه و مچاله کردن ریه هامون با سیگار و گندوندن کبدهامون با مشروب و کشتن اونهایی که از ما خیلی دور هستن بسنده کردیم ولی بازهم دلیل نمیشه که شما نیم وجبیها که در تمام طول تاریخ بغیر از چندتا نامه که چندصد سال پیش اینور و اونور بردین و اون داستان "طیرا ابابیل" که (بازهم خیلی سال پیش) یه مقدار سنگ ورداشتین بردین زدین توی سر ملت، دیگه هیچ عملی انجام ندادین، اینطوری پررو پررو بیاین جلو که "ساندویچ برسان، نگرانم"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/785/1316/1600/bird-lady.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;&lt;img style="CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/785/1316/400/bird-lady.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;&lt;br /&gt;رو که نیست، سنگ پای قزوینه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115141154953853388?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115141154953853388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115141154953853388&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115141154953853388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115141154953853388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/06/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115098991170361585</id><published>2006-06-22T16:24:00.000+01:00</published><updated>2006-06-23T09:19:52.006+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;بقول پیتر فالک (یا بهتر بگم بقول دوبلری که به جای پیتر فالک در فیلم معجزه سیب حرف میزد)، "آخ ِبه که دردِ خودِ بگویم چه کنم چه چاره سازم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آخه این چه وضعیه بابا یعنی ما حتی آنگولایا رم نمیتونیم بزنیم؟ ریسیست بازی در نمیارم ولی آخه امسال مگه خیر سرمون قرار نبود تیمون خوب باشه؟ گفتن پرتقال قویه ولی در مقابل مکزیک و آنگولا شانس زیاد داریم. در بازی مکزیک که هیچ گلی به سر خودمون نزدیم. گفتیم خب اشکال نداره، تمام امید تیمون؛ آقا زندی نصفه آلمانی تو بازی نبود، علی دائی هم که قربونش برم مثل اینکه قبل از بازی مادرش بهش گفته بود "علی به خدا قسم اگه تو این بازیا هم باز بخوای بری یه رکورد دیگه بشکونی و باعث بشی این نویسنده ها و &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;عکاسای "ترینها"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;(گِنِس بوک آو رکوردز)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; هی بخوان باز بیان اینجا پشت در صف بکشن و زندگی رو به ما سیاه کنن، دیگه نه من نه تو. تو در و همسایه دیگه آبرو برامون نذاشتی. خلاصه بگم این خط، این هم نشون؛ به مرتضی علی اگه یه گل دیگه بزنی، عاقت میکنم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ایندفه دیگه دردمون چی بود؟ زندی که از اوّل تو بازی بود. دائی هم که بعد از اینکه سر بازی پرتقال تنبیه شده بود و تمام بازی رو روی نیمکت نشسته بود، ایندفه ترگل و ورگل، با موهای آب شونه کرده و نگاهی مصمم (که باعث میشد آدم فکرکنه ایندفه دیگه به مادرش گفته "ننه این قرتی بازیها رو بزار کنار. خوش نداشته باش در بازگشت به وطن بجای گلایل و میخک از جگرگوشه ات با تخم مرغ گندیده و گوجه فرنگی لهیده استقبال بشه.") وارد زمین شد. ولی بازم هیچ خبری نشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میخوام بگم خوب بود هر دو تیم به بدی هم بازی میکردن، آدم اونقد ناراحت نمیشد که چرا ما انقد بد بازی میکنیم، ولی از یه طرف هم دیگه هر دو انقد بد بودن که آدم اصلا حوصله اش  سر میرفت. این یکی بجای هم تیمی خودش پاس میداد به آنگولاییه، تا میومدی عصبانی شی و فحّاشی به تلویزیون رو شروع کنی که آخه این چه جور پاسکاریه پسر خوب، میدیدی اون آنگولاییه ام برگشت دوباره پاس داد به اینا! بقول بابام، یکی از یکی زَرَنجتر! و باضافه اون یکی هم از یکی نازک نارنجی تر. آی اینا خوردن زمین، آی اینا ملّق شدن، آی اینا دستشون اوف شد رفتن به داور شکایت کردن "آقا اجازه، آقا اجازه، اون آنگولاییا با لقد زدن تو سر ما، خیلی درد اومد. اسمشون رو تو بدها نمینویسین؟ همون آنگولایی گندهه بود آقا که جلو زلفاشو چارتا گیس بافته." آنگولاییها هم هیچ دست کمی از اینا نداشتن و مطمئنم که متّصل از اونطرف چغلی اینارو به داوره میکردن ولی من متاسفانه چون آنگولایی بلد نیستم نمیفهمیدم چی میگن. داور هم که چون نه فارسی بلد بود نه آنگولایی، از هفت دولت آزاد بود و همینجوری فقط میدید که هی برانکاردِ که میاد توی این زمین و میره و به دستیارش پچ پچ میکرد که "حتی توی فیلم سِیوینگ پرایوت رایان هم انقدر زخمی ندیده بودم که امروز توی این زمین دیدم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چی بود بالاخره ما نفهمیدم، بازی کنان این دو تیم همه پوکی استخوان داشتن؟ یکی از کنار اون یکی رد میشد بادش میگرفت به اون یکی یکدفه میدیدی جفتشون خوردن زمین نفری چهارتا ملق هم زدن! اون برزیلی، آرژانتینی اینا هستن، برا یارو جفپا میگیرن ده تا ملق میزنه، آخ که نمیگه هیچچی، تازه بلند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:150%;"&gt;میشه (توپ هم که انگار با سیریش به کفشش چسبوندن هنوز رو پاشه) میددوه میره بقیه بازیشو میکنه. خیلی خب شاید یک ذره اگزژره کردم ولی آخه خداوکیلیش کولی بازی هم حدّی داره. مردای گنده!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط یک نفر آدم حسابی بود توی این تیم ما، اونم بیچاره این مهدوی کیا بود. عجب بازیی میکنه این مرد، بیچاره یک تنه در مقابل تمام این آنگولاییا وایستاده بود. ولی خب تنهایی میتونست چیکار کنه بدبخت. نزدیک بود تلف شه جوون مردم انقدر که از اینور زمین دویید به اونور زمین. خدا یک در دنیا صد در آخرت بهش عوض بده که اگه این شیرمرد توی تیم ما نبود ما دیگه له و په میشدیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115098991170361585?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115098991170361585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115098991170361585&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115098991170361585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115098991170361585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/06/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-29927473.post-115070999641709162</id><published>2006-06-19T10:38:00.000+01:00</published><updated>2006-06-21T13:45:56.596+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:150%;"&gt;این مادر بنده عاشق دلخسته جناب حافظ شیرازیه. بیشتر ایرونیها اینطوری هستن البته ولی جریان این مادر بنده فرق میکنه، به قول معروف، یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی. این علاقه عجیب غریب این خانوم به این آقای شاعر هم از اونجایی شروع شد که ایشون یک روز تصمیم گرفتند که بهترین راه مبارزه با بیماری آلزایمر همانا کارکشیدن از مغز و حفظ کردن اشعار شاعران میباشد. این شد که رفتن و دیوان حافظ رو از توی کتابخونه ورداشتن آوردن گذاشتن روی میز، عینکشون رو هم با دستمال پاک کردن زدن به چششون بعد هم نشستن جلوی کتاب و حالا نخون و کی بخون. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها اگر سعادت این رو داشته باشید که حدود سه چهار ساعتی رو با مادر اینجانب بگذرونید، حاضرم شرط ببندم که این بانو در طول این مدت حداقل دوبار، حالا به هر دلیلی مثلا &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;(حالا یا شمارو راضی کرده که براتون یک فال حافظ بگیره یا مثلا تا شما رفتین دستشوئی، عین این معتادا که جنس بهشون نرسیده، فوری پریده رو حافظ) عینک نصفه ش رو از جلد نقره ایش بیرون میاره و به همون کتاب حافظ کهنه عزیزش که الان سالهاست که دیگه به جای لم دادن توی کتابخونه اتاق خواب و سربسر گذاشتن با جامع التواریخ و خندیدن به پیر حسین خراسانی و جیرغامیشی کردن با رباعیات خیام، همیشه روی نیم دیواری ای که بین آشپزخونه و سالنه به حالت خبردار ایستاده، رجوع میکنه و از اونتو چیزی میخونه. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیگه هر اتفاقی هم که توی خونواده بی افته که دیگه هیچچی؛ خانوم فوری میرن سراغ حافظ. حالا یکی مریض شده، یکی با دوست پسرش بهم زده، یکی داره عروسی میکنه، یکی شست پاش رفته تو جیب بقلش، مادر بنده قبل از هر کار باید یک فال بگیره. اگر فالش خوب در اومد که فوری زنگ میزنه به طرف مربوطه و شعر رو با آب و تاب براش میخونه و اگر لازم باشه معنی هم میکنی تا طرف حسابی کیفور بشه. بعد هم در اوّلین فرصت زنگ میزنه به من تا گذارش فال خیلی عالی فلانی رو به من هم بده. اگر هم یک وقت فال یکی بد در بیاد، دیگه شعر خوندن برای طرف رو درز میگیره و یکراست زنگ میزنه به بنده. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا این رو داشته باشید. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اونجایی که توی خوانواده ما من جزو معدود کسانی هستم که ازدواج کرده ام، و از اونجایی که شش سال هم هست که مزدوجه بودم که معنیش اینه که دیگه صد در صد دوره ماه عسل رو پشت سر گذاشته ام و دیگه نمیتونم بهانه بیارم که حالا میخوایم یه مدت خودمون دو تا باشیم و از این حرفا، مدتیه که عده ای همینجوری منتظر نشستن که بالاخره بنده و آقا کامی یک حرکتی به خودمون بدیم و یک بچه بیاریم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مامانجون بیچاره که همینجوری سالهاست منتظر نشستن ببینن بالاخره یکی از این نوه های تنبل یه نتیجه براشون میاره یا نه. ماهام که هیچچی، همینطوری صاف صاف میریم میایم هیچ عملی هم انجام نمیدیم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یه بار یادمه خیلی سال پیش، فکر کنم بیست و یکی دو سالم بیشتر نبود، یه تابستون که برگشته بودم ایران یه روز رفته بودم خونه مامانجون. مامانجون داشتن میرفتن تو آشپزخونه چائی بیارن منم دنبالشون راه افتاده بودم داشتم حرف میزدم. گفتم "راستی مامانجون منم دیگه مثل شما آب جوش میخورم." ( آخه مامانجون خیلی وقتا به جای چائی آب جوش میخوردن من هم این کاررو ازشون تقلید کرده بودم و مشتری شده بودم.) یه دفه با یه حالت خیلی هیجان زده ای برگشتن طرفم و همینطور که یک بار خیلی مهکم دستاشونو بهم زدن گفتن "اِوا، آبستن شدی؟"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا اینکه کجای جمله "راستی مامانجون منم دیگه مثل شما آب جوش میخورم." ممکنه باعث بشه یک نفر فکر کنه که طرفش حامله اس، یا اینکه اصولا این درسته که بعد از اینکه یک نوه بیست و یکی دو ساله بی شوهر در یک مملکت اسلامی خیلی راحت بگه "راستی مامانجون منم دیگه مثل شما آبستن شدم." مادربزرگش انقدر هیجان از خودش نشون بده و کف بزنه و تشویق کنه و هم بعد که فهمید جریان رو اشتباه فهمیده تازه کلی لب ولوچه ور بچینه و گلگی کنه که "پس شما تنبلا بالاخره کی یه بچه کوچولو میارین؟"، بماند. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مامان کامیار، هماجون هم که از اونطرف همینطوری منتظر نشستن. یه بار بهشون زنگ زده بودم، خونه نبودن (فکر میکنم این جریان مال هماجون بود ولی احتمال هم داره که خاله ام یا شاید هم دوباره مامانجون بودن) پیغام گذاشته بودم که بهم زنگ بزنن یه خبری دارم. تا رسیده بودن فوری بهم زنگ زده بودن که چی شده. من وقتی خبرم رو که بنظرم خوب هم بود بهشون دادم، یه دفه احساس کردم که انگار همچی وا رفتن. گفتم چیه؟ چیزی شده؟ گفتن "نه. فکر کردم خبرت اینه که حامله شدی." &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اینم از این. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مادر بنده هم که دیگه هیچچی؛ هم عاشق بچه اس، همم من تنبل تنها فرزندشم. بیچاره زیادم چیزی نمیگه. همینجوری فقط چپ میره راست میاد، یه فال حافظ میگیره&lt;br /&gt;تا نصفه شب حال میکنه&lt;br /&gt;بسکی مزخرف میبافه آدمو بی حال میکنه&lt;br /&gt;رئئیس جنّا زیر خاک، چاکره شه، مخلصشه&lt;br /&gt;وای از اون موقعی که یه جنّی رو گیر بیاره&lt;br /&gt;هی جار و جنجال میکنه، ورد میخونه، فوت میکونه، سوت میکشه&lt;br /&gt;دور خودش با نُک یک چاقوی تیز... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آخ آخ ببخشید، یکدفه شهر قصّه ام زد بالا. حالا بگذریم. روباه، ملا شده بود، بچه هارو درس میداد "بَدّویین، تنبلای بی سُوات..." حالا ایندفه دیگه واقعا بگذریم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;م&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این مادر بنده خلاصه چپ میره راست میاد، یه فال حافظ میگیره. حالا اینکه تا حالا دقیقا بیچاره چندین هزار بار گفته،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;"ای خواجه حافظ شیرازی، تورو به اون قند و نباتت که بهش مینازی" (یا هر چی که میگن وقتی فال میگیرن) و این کتاب رو به نیّت حامله شدن من باز کرده، فقط خودش میدونه و خدا و خود آقا حافظ. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این سفر آخر که رفته بودیم ایرون، یه روز که داشتیم از کوه برمیگشتیم، یه دفه دیدم مامانم غیب شد. بعد از یه مدت دیدم بدو بدو داره از اون دور میاد دو تا فال حافظم (از این پاکتیا) دستشه. گفت "یکی برا خودم گرفتم، این یکی رم برا تو نیّب کردم." بعد هم با یکی از اون لبخندهای معروفش که باعث میشه چشماش دیگه تقریبا به حالت بسته در بیان، ادامه داد که "نیّت کردم ببینم کی حامله میشی." منم یه لبخندی زدم و در حالی که توی دلم از یه طرف داشتم میگفتم صنّار بده آش، به همین خیال باش و از طرف دیگه ام انقدر دلم برای این حافظ پرستِ نوه دوست سوخته بود که اگه امکانش بود، همونجا وسط میدون سربند، خِر کامیار از همه جا بیخبر رو که یک ذرّه جلوتر داشت خوش خوشک برای خودش میرفت و همینطور که با بابام گپ میزد، از الاغهای مختلف هم پُرتره مگرفت رو بگیرم و کار رو یکسره کنم، شروع کردم به باز کردن فالم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همینطور که داشتم یک بار فالم رو توی دلم میخوندم، وسطاش که رسیدم یکدفه از شدّت خنده و تعجّب، ناخودآگاه (بدون دخالت دست :-) یک صدایی از خودم در آوردم که شبیه یک چیزی بود ما بین خنده کفتار و پارس سگ! &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مامانم از اون طرف مشغول بود به پاکت خودش. البته ظاهرا، چون در حقیقت شیش دنگ حواسش به فال من بود. از نگاهش میفهمیدی که دلش داره غنج میره که ببینه تو فال من چیه و همینجوری داره دعا میکنه که مثلا یه چیزی تو این مایه ها در بیاد: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;الا یا ایها الدختر بیا ماتهت خود همکش&lt;br /&gt;یکی طفلی مهیا کن که اینطوری نشد رسمش&lt;br /&gt;اگر خود این نمیخواهی برای حافظت چون کن&lt;br /&gt;که من از دست این مادر سرم افتاده در گردش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شیحه کشیدن ها و پارس کردن های من رو که شنید دیگه طاقت نیاورد، گفت "چیه؟ چی نوشته؟" &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;منم نه گذاشتم نه ورداشتم، همونطور شیحه کشان، بلند بلند شروع کردم به خوندن فال: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد&lt;br /&gt;بسوختم در این آرزوی خام و نشد&lt;br /&gt;بلا به که گفت شبی میر مجلس تو شوم&lt;br /&gt;شدم به رغبت خویشتن کمین غلام و نشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم معنیش که یکوقت نکنه سوءتفاهمی پیش بیاد یا مردم خیلی خوشبین تمام این "نشد" ها رو برا خودشون "بشد" تعریف کنن. در ضمن من دارم عین همون مطلب روی فال رو (که ظاهرا توسط یک شخصی نوشته شده که با نقطه ته جمله یا یک پدر کشتگی داشته یا خلاصه به هر دلیلی باهاش حال نمیکرده) اینجا میارم که خیانت در امانت نکرده باشم. اگه بنظرتون یک کم عجیب میاد دیگه به خوبی خودتون ببخشید: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به کاری که غیر ممکن است پافشاری نکن، این خیال عبث و بیهوده است گاهی کارها جور در نمیآید بنابراین نباید در چنین موارد به زور متوسّل شد این کار مثل مشت بر سندان کوبیدن است، پس بهتر است که راه و روشت را عوض کنی، در کارها همیشه از خدا کمک بگیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعله؟ اینه رسمش آقا حافظ؟ آدم (به قول خارجیها) با "نامبر وان فن اش" اینطور تا میکنه؟&lt;br /&gt;به قول باباجون "ما نمیدونیم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ل&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/29927473-115070999641709162?l=shirindarengelestan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/feeds/115070999641709162/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=29927473&amp;postID=115070999641709162&amp;isPopup=true' title='24 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115070999641709162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/29927473/posts/default/115070999641709162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shirindarengelestan.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Shirin</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05187290541060892058</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry></feed>
